2009-03-19

29 اسفند

آری تنها گناه من وگناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کرده‌ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیمترین امپراطوریهای جهان را از این مملکت برچیده ام

زنده ياد دکتر محمد مصدق

2009-02-17

خسرو و کرامت

35 سال گذشت

و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد،

2009-02-07

19 بهمن

38 سال از حماسه سياهکل گذشت.

شب با گلوي خونين

خوانده ست دير گاه

دريا نشسته سرد

يك شاخه در سياهي جنگل

به سوي نور

فرياد مي كشد

2009-01-18

چند مطلب خواندني از شهير بلاگ

وبلاگ شهير شهيد ثالث يکي از سايتهايي است که هميشه مطالبش خواندني است. مطالبي مستند و منطقي که انعکاس دهنده نظرات فردي است مطلع. خواندن اين وبلاگ را به همه توصيه مي کنم.

غزه از روایت رسمی تا حقیقت ماجرا (شهیر)

تاریخ با موشکهای قسام آغاز نشد« روزنامه هاآرتص »

خبر زنده غیر عادی که از تلویزیون اسرائیل پخش شد، دکتر فلسطینی که سه دخترش کشته شده بودند برای کمک التماس می کرد + ویدئو

2009-01-09

فلسطين (1)

نمي دانم چرا هر وقت نام فلسطين را مي شنوم، احساسي غريب وجودم را فرا مي گيرد. شايد به اين دليل است که مرا به ياد مردان بزرگ و اسطوره هايي سترگ مي اندازد که زماني در کنار مبارزان فلسطيني آموزش ديده اند تا از آزادي و آرمان خود دفاع کنند. شايد مرا به ياد گروه فلسطين و زنده ياد شکرالله پاکنژاد مي اندازد. همو که مردانه در بيدادگاه هاي پهلوي ايستاد ولي اکنون 27 سال است که در قطعه 33 آرميده است. شايد "ابو عباس" را به ياد مي آورم. چريکي که در ايران به نام صفايي فراهاني معروف است. همان فرمانده نام آشناي سياهکل. شايد هم "حسن سلامه" فرزند پاک ايران يا همان عبدالرسول مشکين فام. از خاطره ها که بگذرم، مسئله فلسطين، مسئله اي است جدي که با زندگي روزمره همه ما مرتبط است. خواه به دليل حمايت اقتصادي حکومت از برخي گروههاي فلسطيني و خواه به دليل محدوديتهاي بين المللي حاصل از مخالفت با روند صلح خاورميانه و خواه به دليل دغدغه حقوق بشر و خواه به دلايل متعدد ديگر.

اما واقعا مسئله بر سر چيست؟ آيا تمام مشکل حماس يا جهاد اسلامي و نحوه فعاليت سياسي و نظامي اين گروه هاست؟ يا مسئله عميق تر و ريشه دار تر از مناقشات جاري است؟

تصور من بر اين است که مسئله جدي تر از اين گروه يا آن گروه است، مسئله جدي تر از دعواي مسلمانان و يهوديان براي تسلط بر مسجد الاقصي يا معبد هيکل است. مسئله نقض مستمر و مداوم حقوق بشر براي مدتي بيش از 60 سال در "سرزمين مقدس" است. 60 سالي که به گمان من نشان دهنده ضعف شديد نهادهاي بين المللي در حل عادلانه يک معضل جهاني و البته وظيفه انساني يکايک ماست. اما چرا؟ به دلايلي که خواهم آورد. براي پاسخ واقع بينانه به اين مسئله بايد چند موضوع مشخص شود:

گفتماني که باعث شکل گيري پديده اي بنام اسرائيل بود چيست؟

اسرائيل چگونه بوجود آمد؟

آيا رژيم اسرائيل مشروع است ياخير و آيا غاصب است يا نه؟

عملکرد اين رژيم در طول اين 60 سال تا چه حد با مباني حداقلي حقوق بشر انطباق دارد؟

وضعيت آوارگان فلسطيني چگونه است؟

آيا مي توان راه حلي منصفانه و در عين حال واقع بينانه براي اين مسئله ارائه نمود؟

تصور من بر اين است که پاسخ واضح و شفاف به موارد فوق مي تواند دو مسئله را روشن کند. اول اينکه آيا عدم حل اين مسئله دليلي بر ضعف نهادهاي بين المللي هست يا خير و ديگر اينکه من به عنوان يک "انسان ايراني" چه موضعي در ساحت نظر مي توانم داشته باشم و چه موضعي در عمل بايد اتخاذ کنم.

اگر پاسخ به موارد فوق ما را به اين جمع بندي برساند که گفتماني افراطي زمينه شکل گيري اين پديده را فراهم آورده و نظام اقتصادي حاکم بر جهان با تکيه بر اين گفتمان و با قدرت اقتصادي و نظامي خود اين دولت را تشکيل داده و نهادهاي بين المللي نيز در مقابل عدم مشروعيت آن سکوت کرده و حتي آنرا تاييد نموده و در مقابل غصب سرزمين ساکنان بومي آن منطقه هيچ اقدام عملي انجام نداده و نقض مکرر حقوق بشر و نقض تعهدات بين المللي از سوي اسرائيل را به ديده اغماض نگريسته و در عين تاکيد بر وجود آورگان فلسطيني هيچ دورنماي عملي بر حل معضل آنان ارائه نکرده است، طبيعتا بايد تصديق نمود که اين نهادها به وظيفه خويش عمل نکرده اند- سهل است که ابزار دست سيستم اقتصادي حاکم بر جهان شده اند- و البته به دليل نقض حقوق بشر، من به عنوان يک "انسان" و نه به عنوان يک ايراني موظف به موضعگيري در برابر آن هستم، اما اگر به جمع بندي فوق نرسيم مي توان ادعا کرد که مسئله آنها مسئله اي داخلي است و نهادهاي بين المللي هم زحمت حل آنرا تقبل خواهند نمود و من به عنوان ايراني وظيفه خاصي در برابر مشکل اعراب و اسرائيل ندارم، چرا که جنگ و منازعه هميشه بوده و هست و خواهد بود و اختلافات نژادي و مذهبي آن منطقه نيز لاجرم به نتيجه اي خوب يا بد خواهد رسيد.بگذريم.

ماجرا از کجا آغاز شد؟ مسئله ريشه در شکل گيري صهيونيزم دارد. زمانيکه هرتزل با نوشتن کتاب "دولت يهود" در سال 1896 ايده تشکيل دولتي يهودي را بطور جدي مطرح نمود. براي تحقق اين ايده سازمان جهاني صهيونيسم را ايجاد کرد و اولين کنگره آنرا در 1897 در باسل سويس برقرار نمود و در نظر داشت با کمک سلطان عبدالحميد عثماني خانه اي (بخوانيد دولتي) مستقل براي قوم يهود برپا سازد. گرچه عمر هرتزل در 44 سالگي به اتمام رسيد اما ايده تشکيل دولت يهود در فلسطين باقي ماند و پس از فراز و نشيبهايي که نيازي به تکرار آن نيست نهايتا پس از سقوط عثماني، بريتانيا در صدد تحقق اين امر بر آمد. صهيونيسم مکتبي افراطي است که يهود را قوم برگزيده خدا مي داند و در صدد است تا در کنار کوه صهيون(يکي از کوههاي بيت المقدس) پادشاهي يهود را برپادارد. اگر هيچ کس معناي ايدئولوژي افراطي مذهبي را نداند، ما ايراني ها با آن برورد داشته ايم! صهيونيسم گرايشهاي معدودي دارد که تحت عناويني چون صهيونيسم سياسي، مذهبي و عملگرا صورت بندي شده اند که نيازي به تکرار آن نيست. همين کافي است که دقت داشته باشيم که گفتمان صهيونيسم، وظيفه توجيه ايدئولوژيک مهاجرت يهوديان را به فلسطين و تشکيل دولت يهود را بر عهده گرفت.

در سال 1917 وزير خارجه وقت بريتانيا "آرتور بالفور" اعلاميه معروف خويش را در رابطه با "تشکيل دولت يهودي در فلسطين" ارائه داد. وي طي نامه اي به "لرد روتچيلد" از يهوديان متنفذ انگلستان تصميم دولت بريتانيا براي تشکيل دولت يهود در فلسطين را اعلام کرد. مهاجرت يهوديان با کمک دولت بريتانيا البته با سرعت متغير، بنا به اقتضائات سياست انگلستان در مورد عدم حساسيت اعراب به عنوان متحدانش در جنگ دوم، ادامه يافت تا سال 1945. در همين دوره بود که مهاجرت يهوديان عکس العمل هاي بسياري را از سوي اعراب منطقه به همراه داشت و برخوردهاي متعدد خشونت آميزي نيز صورت گرفت. يکي از معروف ترين چهره هاي اين دوره ناسيوناليست سني عرب، عزالدين قسام بود که گروهي نظامي را شکل داد تا بر عليه حکام انگليسي و يهوديان مبارزه کند. بعدها حماس شاخه نظامي خود را به تاسي از او "گردانهاي عزالدين قسام" نام نهاد. با مهاجرت يهوديان و با کمک مالي آژانس يهود، گروه هاي نظامي يهودي شکل گرفتند که وظيفه اصليشان پاسخ دادن به اعتراضات اعراب بود. از سال 1945 که انگليس از بالا گرفتن مقاومتها و خشونتها نگران شده بود، تصميم بر آن شد که مهاجرت يهوديان محدود شود. اين مسئله با مخالفت ميليشياي يهودي مواجه شد و "حرکت مقاومت يهودي" بر عليه اعراب و حکام بريتانيايي فلسطين شکل گرفت. افزايش دشمني ها و سياست انگلستان نهايتا منجر به اين شد که بريتانيا مسئله فلسطين و دولت يهود را به سازمان ملل محول کند. در سپتامبر 1947 سازمان ملل تصميم به تقسيم بندي سرزمين فلسطين به دو بخش عرب و يهودي گرفت که نقشه آن نيز بنا بر پراکندگي جمعيت عرب و يهودي طي قطعنامه 181 سازمان ملل در نوامبر 1947 به تصويب رسيد. از آنجا که بريتانيا مي دانست ارائه چنين تقسيم بندي باعث بالا گرفتن خشونتها خواهد شد و بنا به سياست کلي که در پيش گرفته بود، تصميم به عدم مداخله و عدم همراهي با سازمان ملل گرفته و تخليه نيروهاي خود را آغاز نمود. در مي 1948 آخرين گروههاي بريتانيايي خاک فلسطين را از طريق بندر هيفا ترک کردند. متعاقب اين خروج آژانس يهود به رهبري بن گوريون با صدور اعلاميه استقلال در 14 مي تشکيل دولت يهود را رسما اعلام نمودند. 11 دقيقه پس از امضاي اعلاميه، ايالات متحده امريکا دولت اسرائيل را به رسميت شناخت. جالب آنکه دومين کشور نيز ايران بود. اتحاد شوروي نيز در 17 مي اسرائيل را به رسميت شناخت. به اين ترتيب دولت اسرائيل زاده شد.

اين البته خلاصه اي بود از سير تشکيل اين دولت اما اين سوال باقي است که آيا مي توان دولت تازه تاسيس را دولتي مشروع دانست؟يا بايد از آن با لفظ "رژيم غاصب" نام برد؟ براي پاسخ بايد نظري دقيق تر به حوادث پس از 1947 انداخت. پس از صدور قطعنامه 181 دائر بر تقسيم بندي فلسطين خشونت بين اعراب و يهوديان مهاجر بالا گرفت. اين خشونت البته ريشه در نحوه تعامل يهوديان با اعراب بومي، مهاجرتهاي گسترده که باعث تغيير بافت جمعيتي يهوديان و ساکنان اصلي گرديد و خشونت گروههاي نظامي و شبه نظامي يهوديان داشته است.

از بعد جمعيت گرچه آمار دقيقي در دست نيست اما مي توان به پاره اي اطلاعات که حداقل مورد قبول جامعه بين المللي قرار گرفته بوده است اشاره کرد. در سال 1914 يهوديان 8% جمعيت فلسطين را تشکيل داده بودند. اين نسبت در سال 1948 به 33% تبديل شده است که طبيعتا مهاجرت يهوديان از سراسر جهان اين تغيير را بوجود آورده است. اما يک نکته بسيار حائز اهميت است. اينکه بخشي از اين مهاجرت به اصطلاح قانوني و با تصويب حکومت انگليسي منطقه صورت گرفته است و بخشي نيز مهاجرت غير قانوني يهوديان از طريق سازماندهي آژانس يهود. توجه داشته باشيد آنچه که اسرائيل از آن به جنگ آزاديبخش ياد مي کند عمدتا به درگيري آنان با حاکمان انگليسي بوده است که با مهاجرت غير قانوني يهوديان مخالفت مي کرده است.(البته لفظ قانوني با تسامح استفاده شده است چرا که اصولا اين مهاجرت نه با نظر مثبت ساکنان اصلي بلکه طي توافقات دولتهاي بزرگ آنزمان چون فرانسه، انگلستان و روسيه صورت گرفته است). البته ذکر اين نکته نيز لازم است که هولوکاست يکي از مهمترين عوامل گسترش سريع مهاجرت به فلسطين در سالهاي 1940 بوده است. پس از 1948 نيز سيل عظيم مهاجرت آغاز شد بطوريکه اگر از 1919 تا 1948 حدود 480000 مهاجرت اتفاق افتاد در طول 3 سال بعد حدود 690000 مهاجر ديگر به فلسطين آمدند.

اما مسئله بسيار مهم که با مشروعيت دولت جديدالتاسيس کاملا مرتبط است، ميزان آوارگان و فراريان بومي و علت آن است. مطابق آمار 1946 حکومت انگليسي فلسطين، جمعيت آن منطقه حدود 1.845 ميليون نفر بوده است که 600 هزار نفر آنرا يهوديان و 1.08 ميليون نفر را نيز مسلمانان تشکيل داده بوده اند. ميزان اعراب مسيحي و ساير مذاهب نيز حداکثر به 10% ميرسيده است. از طرف ديگر مطابق آمار اونروا (UNRWA) تعداد پناهندگان ثبت نام شده توسط اين سازمان حدود 914 هزار نفر در سال 1950 بوده است. گرچه بخشي از اين پناهندگان در کرانه غربي رود اردن و بخشي در غزه اسکان يافتند و البته بخشي نيز به کشورهاي ديگر از جمله سوريه و اردن مهاجرت کردند، اما آنچه مهم است اين است که اولا حکومت جديد در بهترين حالت تنها نماينده 33% ساکنان منطقه بوده است و از سوي ديگر 90% ساکنان اصلي در پي تشکيل اين حکومت آواره شده اند. واقعا جاي اين سوال باقي است – و البته پاسخ آن نيز کاملا روشن است- که با کدام معيار انساني، اخلاقي، سياسي و ... مي توان چنين حکومتي را مشروع دانست؟

در کنار اين مسئله علت مهاجرت ساکنان اصلي اين منطقه نيز قابل توجه است. از زمان ورود يهوديان به فلسطين و بروز مخالفتهاي اعراب، گروههاي مسلح يهودي تشکيل شدند. گروههايي که مشخصا مي توان نام "گروههاي تروريست" را بر آنان نهاد. مهمترين علت مهاجرت فلسطينيان تروريسم خشن و گسترده اين گروههاي نظامي و شبه نظامي بوده است.

اولين اين گروهها "هاشومير" در 1907 تشکيل شد. پس از جنگ اول "هاگانا" تاسيس گرديد. "ايرگون" يا "سازمان نظامي اسرائيل" نيز در 1937 و "پالماخ" يا "گروههاي ضربت" نيز در 1941 بوجود آمد. يک جستجوي کوتاه در مورد قتل عامهايي که اين گروهها پيش از 1948 صورت دادند، عمق فاجعه را روشن مي کند. قتل عام کليه اهالي روستاي "دير ياسين" که در آوريل 1948 توسط ايرگون اتفاق افتاد، تنها نمونه اي از اين حرکتهاي تروريستي است. آنچه مسلم است اين است که يهوديان با تکيه بر خشونت و ايجاد ترس در ميان اعراب، آنانرا مجبور به ترک محل زندگي خود کرده اند. در عرف سياسي از ايجاد ترس به وسيله خشونت با لفظ "تروريسم" ياد مي شود.

بنابراين نمي دانم بر دولت اسرائيل، به عنوان دولتي که بوسيله قتل و خشونت و تروريسم، قريب به اتفاق ساکنان بومي فلسطين را آواره کرده و با مهاجرت غير موجه يهوديان شکل گرفته است، جز وصف نامشروع چه وصف ديگري صدق مي کند.

اما در مورد غصب سرزمينهاي فلسطين. در 1914 حدود 2% زمينهاي فلسطين در تملک يهوديان بوده است (8% جمعيت آنزمان) و در 1948 حدود 6% زمينها در تملک آنها بوده است. در مي 1948 گلدا ماير رسما اعلام کرد که در مقابل آوارگان هيچ تعهدي ندارد و با تشکيل کميـه انتقال، کليه اموال و املاک آوارگان به تصاحب دولت اسرائيل در آمد. مسئله تصاحب اموال پناهندگان به سرعت تبديل به مسئله اي بين المللي شد که نهايتا به صدور قطعنامه 194 سازمان ملل انجاميد که در آن بر حق فلسطينيان به بازگشت به وطن خويش و پرداخت خسارت به آنها در ماده 11 آن تاکيد شده است. اين قطعنامه در دسامبر 1948 به تصويیب رسيد. سردمداران اسرائيل از بدو امر اين حق را نفي کرده و کماکان نيز بر آن پافشاري مي کنند. به عبارت ديگر جماعتي که 6% زمينها را در تملک خويش داشته اند با تکيه بر قدرت نظامي و اخراج مالکان، سرزمينها و دارائي هاي آنان را در اختيار گرفته اند. با اين حساب دولت اسرائيل از ابتدا نه تنها غاصب سرزمين ها بلکه غاصب کليه دارائي هاي فلسطينيان پناهنده نيز بوده است.

چنانکه گفته شد در 1947 سازمان ملل نقشه تقسيم فلسطين را ارائه کرد. نقشه اي که تقريبا نيمي از فلسطين را متعلق به اعراب و نيمي ديگر را تحت اختيار يهوديان قرار داده بود(نقشه 1) و پيشنهاد ميکرد دولتي فدرال اين سرزمين را اداره کند. اما يهوديان اين امر را هيچگاه نپذيرفتند و هميشه بر تصاحب کل فلسطين پافشاري کرده اند. پس از اعلام استقلال، دولتهاي عرب منطقه به اسرائيل اعلام جنگ دادند. چندين دوره جنگ صورت گرفت که به جزئيات آن نمي پردازم، اما آنچه در روند آينده تاثير گذاشت، پيمان آتش بس موقتي بود که بين اعراب و اسرائيل در 1949 منعقد گرديد. مرزهايي که در اين آتش بس، نيروهاي متخاصم پشت آن ايستاده بودند، سرزميني را تشکيل ميداد که بسيار کوچکتر از تقسيم بندي 1947 سازمان ملل است. در اين آتش بس بخشي از کرانه غربي در اختيار اردن و بخشي از نوار غزه نيز در اختيار مصر باقي ماند. اين مرزها به مدت 20 سال البته با فراز و نشيبهايي ثابت ماند تا در سال 1967 طي جنگ 6 روزه، کليه اين مناطق به اشغال ارتش اسرائيل در آمد. بنابراين مرزهايي که امروزه به عنوان مرزهاي 1967 شناخته شده و مبناي مذاکرات صلح است، نه تقسيم بندي سازمان ملل، بلکه بخشي از آن است که تا سال 1949 به اشغال نيروهاي نظامي اسرائيل در نيامده بود. قابل توجه است که امروزه نيز عليرغم همه قطعنامه ها و مذاکرات بخش بزرگي از کرانه غربي که بايد به فلسطينيان بازپس داده شود، هنوز در دست اسرائيل است. اين بخش ميان مناطق خود گردان و رود اردن واقع است و عملا از دسترسي دولت فلسطين به رود اردن و داشتن مرز زميني با کشوري ديگر جلوگيري مي کند.(نقشه 2)


نقشه 1


نقشه 2

در طول اين سالها بارها و بارها نيروهاي نظامي و تروريستهاي اسرائيلي به کمپهاي فلسطينيان حمله کرده و فجايع متعددي آفريده اند. از جمله به اردوگاههاي صبرا و شتيلا در لبنان در سال 1982 و اردوگاه جنين در کرانه غربي در سال 2002.

در رابطه با مسئله فلسطين از سوي سازمان ملل و جامعه جهاني قطعنامه هاي متعددي صادر شده است. مجموعه اي بلند بالا که قريب به اتفاق آن توسط اسرائيل رد شده و متاسفانه هيچ عکس العمل معنا داري نيز از سوي نهادهاي بين المللي صورت نپذيرفته است. از انبوه اين قطعنامه ها مي توان به قطعنامه 181 و 194 دائر بر تقسيم فلسطين و حق بازگشت پناهندگان اشاره کرد. قطعنامه ديگري که قابل توجه است قطعنامه 3379 در سال 1975 است که در آن صراحتا صهيونيسم شکلي از اشکال نژادپرستي شناخته شده است. قطعنامه هاي متعدد ديگري نيز در رابطه با توقف شهرک سازي در سرزمينهاي اشغالي به تصويب رسيده که هيچکدام رعايت نشده است. بارها و بارها اسرائيل از سوي کشورها، نهادهاي حقوق بشري و سازمان ملل به نقض حقوق بشر محکوم شده است اما هيچکدام مشمول اقدامات فصل 7 منشور سازمان ملل که استفاده از زور را براي تحقق صلح بين المللي مجاز دانسته، نگرديده است.

مسئله نحوه مقابله با نقض حقوق بشر از سوي اسرائيل مسئله پيچيده ايست. همراهي و حمايت همه جانبه امريکا از اين رژيم غاصب و نامشروع از اولين دقايق تشکيل تا به امروز کاملا آشکار است. اين حمايـت باعث شده است که بارها و بارها قطعنامه هاي الزام آور جامعه جهاني از سوي امريکا وتو گردد و راه حل سياسي را با شکست مواجه کند. از سوي ديگر بافت جمعيتي اسرائيل بر پيچيدگي مسئله مي افزايد. توضيح اينکه اولا در اين ترديد نيست که بين اسرائيل و فلسطينيان جنگي در جريان است. جنگي که به واقع طولاني ترين جنگ دنياي معاصر است. در اين جنگ هميشه غير نظاميان قرباني شده اند. ميزان قربانيان فلسطيني نيز با قربانيان يهودي اصلا قابل مقايسه نيست. از سوي ديگر در پروتکل ژنو در رابطه با حمايت از غيرنظاميان در جنگها به سه مطلب اشاره شده است. اول اينکه حمله به مناطق غير نظامي کلا خلاف موازين بين المللي است. ديگر ايکه در مواردي که نتوان اهداف نظامي و غير نظامي را از يکديگر تفکيک کرد، حمله هوايي خلاف موازين بين المللي است. سوم اينکه در صورت اشغال، دولت اشغال کننده حق اسکان شهروندان خود را در مناطق اشغالي ندارد. روشن است که اسرائيل هر 3 مورد را نقض مي کند. همين مورد سوم که مصداق آن تشکيل شهرکهاي يهودي در مناطق اشغالي است، بسيار مورد توجه قرار گرفته است. بدون ترديد مهاجرت يهوديان و اسکان آنان در مناطق اشغالي در تضاد آشکار با حقوق بشر است.

به نظر من مسئله مهاجران يهودي يکي از مهمترين پيچيدگي هاي مسئله است. توجه داشته باشيد که آنچه تا به امروز فلسطينيان بدست آورده اند، همگي از طريق فشار نظامي و اقدامات مسلحانه که با مذاکرات سياسي تکميل شده، بوده است. اگر به عنوان مثال سازمان فتح توسط عرفات ، يا جبهه خلق براي آزادي فلسطين توسط جورج حبش تشکيل نمي شد و فلسطينيان به تقدير! گردن مي نهادند، همين حداقل نيز بدست نمي آمد. از سوي ديگر هميشه از خود پرسيده ام که آيا ممکن است مهاجران يهودي از غاصب بودن اسرائيل بي اطلاع باشند؟ آيا شهرک نشينان ممکن است ندانند که در سرزمين اشغال شده ديگران پا نهاده اند و بر خانه و دارائي به غارت رفته آنها، زندگي خود را بنا کرده اند. کدام وجدان آگاهي رضايت مي دهد که 4.5 ميليون آواره فلسطيني وجود داشته باشند و از بازگشت به وطن خويش محروم شده و در بدترين شرايط زندگي، روزگار بگذرانند و باز عده اي به خود اجازه دهند که فلسطين را سرزمين قوم يهود بدانند و بر وعده الهي در تورات تکيه کنند؟ آيا به صرف اينکه شهرک نشينان نظامي نيستند مي توان آنان را از مصيبتهايي که 60 سال است بر مردم فلسطين مي رود مبرا دانست؟ پيچيدگي اينجاست که از يک سو اينان غير نظاميند و از سوي ديگر غاصب و اشغال گر. از يک سو مشي حقوق بشري اجازه نمي دهد با آنان چون نظاميان رفتار کرد و از سوي ديگر خود اوليه ترين حقوق انساني فلسطينيان را نقض کرده اند. از يک سو کودکانشان بي گناهند و از سوي ديگر همين کودکان بر بمبهايي که بر سر کودکان فلسطيني فرو مي افتد، پيام مرگ مي نويسند. از يک سو برخورد نظامي ميسر نيست و از سوي ديگر مذاکره سياسي براي احقاق حقوق مسلم فلسطينيان به نتيجه نمي رسد.

شخصا معتقدم که زور و قدرت مادي را جز با زور و قدرت مادي نمي توان ساقط کرد و عقب نشاند، اما نگاه واقع بينانه نيز حکم مي کند که آن هنگام که کشته شدن 3 شهروند اسرائيلي، مرگ 700 فلسطيني و 2000 مجروح را به دنبال دارد، بايد براي حفظ جان فلسطينيان بطور جدي انديشيد.

در اين ترديد نيست که فلسطينيان خود بايد براي سرنوشت خويش تصميم بگيرند. اگر قصد دارند که از سرزمينهاي خود دست کشند آزادند و اگر مي خواهند براي بازپس گيري آن بجنگند نيز آزادند. اما وظيفه من به عنوان يک ايراني در اين مناقشه چيست؟ آنچه مسلم است اين است که اسرائيل نامشروع، غاصب و ناقض حقوق بشر است. پس به عنوان يک انسان که به حقوق بنيادين بشر معتقد است نبايد حتي لحظه اي در محکوم کردن اين رژيم اشغالگر ترديد کنم، هر چند که به ظاهر هم آوايي با ديگر ناقضان حقوق بشر قلمداد شود و ترديد نکنم که آگاهان قضاوتي عاقلانه و عادلانه در اين خصوص خواهند داشت. از سوي ديگر تکيه بر ارتقا سطح فرهنگي و اقتصادي پناهندگان فلسطيني چه در مناطق خود گردان و چه در ساير کشورها، فوريتي بسيار مهمتر از بازپس گيري سرزمينهاي باقي مانده اشغالي است. اگر اين مدعا درست باشد بايد با تمام توان اقتصادي و اجتماعي در اين جهت کوشش نمود. آنچه فعلا مهم است – البته با تکيه بر اين امر مسلم که مناطق اشغالي بايد بازپس گرفته شود- اين است که صلحي هرچند موقت برقرار شود تا در شرايط آرامش، نسل آينده فلسطين به گونه اي پرورش يابد که بتواند با آگاهي و قدرت اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي بسيار بالاتر از امروز، از حقوق حقه خويش دفاع کرده و آنرا به دست آورد. در اين ترديد ندارم که اکثريت ايرانيان از کمکهاي اقتصادي و مخصوصا فرهنگي به کودکان و جوانان فلسطيني – با همه مشکلات اقتصادي که سالهاست در ايران با آن دست به گريبانيم- استقبال مي کنند اما جاي ترديد است که در ارائه کمکهاي نظامي و تبديل سرمايه هايشان به جنگ افزارهايي که در نگاهي واقع بينانه نتيجه اش کشته شدن بيشتر فلسطينيان و احيانا از دست دادن همين حداقل سرزمينهاي خودگردان است، رضايتي داشته باشند. مقاومت فلسطينيان فقط جنگ مداوم نيست، مقاومت زنده نگاه داشتن آرمان آزادي فلسطين است. اگر نسل آينده فلسطين نسلي بهره مند از قدرت اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي بين المللي باشد، خود مي تواند تصميم بگيرد که آيا باز اسلحه بدست گيرد يا با تاثير گذاري جدي در سياست بين المللي، حقوق بيشتري را به دست آورد.

اين روزها غزه آماج حملات اسرائيل است. تصاوير اين فاجعه به قدري درد آور است که تحمل آن امکان پذير نيست. اما واقعيت اين است که در 60 سال اخير، اين اولين بار حمله اسرائيل به غيرنظاميان نبوده است. از دير ياسين و کفرقاسم گرفته تا صبرا و شتيلا تا جنين و جنوب لبنان، همگي فجايعي بوده اند که باعث شده اند نام اسرائيل با خشونت و مرگ کودکان و زنان عجين شود. وقتي به آمار کشته شدگان ديرياسين نگاه مي کردم در آن از کودک 1 ساله تا پيرمرد 95 ساله مشاهده مي شد. امروز نيز اين نسل کشي پس از محاصره يک ساله غزه تکرار تاريخ خونبار فلسطين است. اما عجب است از مدعيان حقوق بشر که سکوت کرده اند.

ادامه دارد

پي نوشت

امروز حماس يک طرف ماجراست. جاي آن دارد که تاملي نيز در خاستگاه، اهداف و روشهاي حماس نيز صورت گيرد. اينکه اين گروه سني ناسيوناليست عرب - که ريشه در اخوان المسلمين مصر دارد- چه مناسبتي با جمهوري اسلامي شيعه دارد جاي تامل است. فراموش نکنيم که خالد مشعل در توجيه حق فلسطينيان، صرفا از آنان به عنوان مسلماناني ياد مي کند که خليفه دوم عمر بن خطاب اجدادشان را در اين سرزمين ساکن نموده است! حال عمر با دعاي فرج چه ارتباطي دارد، لابد آقايان توجيهي دارند.

2008-12-12

شکوه به دیکتاتور

پس از مدتها مطلبي ديدم که خواندنش وادارم کرد تا در مقابل نويسنده اش سر تعظيم و تحسين فرود آورم. مجيد توکلي، اين دانشجوي ريز نقش پر اراده، نيازي به معرفي ندارد، برايش آرزوي سربلندي هرچه بيشتر دارم. اين مطلب در خبرنامه امير کبير آمده است.

شکوه به دیکتاتور؛ مطلبی که حقش ادا نشد، مجید توکلی

روز یکشنبه ۱۷ آذر ماه تجمع دفتر تحکیم وحدت در پاسداشت روز دانشجو و مقررِ همتی در برآوردن فریاد آزادی، می توانست مجالی باشد که بسیاری از حرف های ناگفته بیان گردد. سر در دانشکده فنی پذیرای خیل دانشجویان بود و شرایط امنیتی فراوان قبل و حین برگزاری مراسم بر وجود شجاعت در شکل گیری این تجمع مهر تاثید می گذاشت ولی شناخت برخی دوستان از من پیش از آنکه بتوانم در پشت تریبون به بیان مراد و سخنم بپردازم به تلاش حذف مطالبی از سخنان من معطوف شد. خواست دوستان دفتر تحکیم و احترام به میزبانی ایشان موجب شد خودسانسوری حاکم بر احوال شود و بسیاری را محذوف و ممنوع در بیان بعدی سازد. با این اوصاف بد ندیدم که متن کاملی از آنچه می خواستم آن روز بیان کنم و حال به هر علتی یا تمام گفته نشد و یا اصلا عنوان نشد (که میزانی به قیجی سانسور بود و میزانی به تحمیل ضیق زمان) را در کنار گفته های آن روز در این جا آورم:

۱- سرزمین ما ایام تلخی را سپری می کند؛ عناد با دموکراسی، آزادی ستیزی و حق کشی، تاخت و تاز خردستیزان در دانشگاه، سرکوب نهادهای مدنی و فعالان کارگری و معلمان، خشم بر قومیت ها و اقلیت ها، جفای بر زنان و دختران دانشگاه، اخراج اساتید و دانشجویان از دانشگاه، تبعید اندیشمندان، سانسور شدید رسانه ای، توقیف روزنامه ها و نشریات، تبدیل رسانه ملی به مونولوگ حاکمیت، پرشدن زندان ها از آزاداندیشان، شکنجه دانشجویان در بند و زندانیان، در شادی فرزندانِ اهریمنِ خفقان و استبداد؛ سربازان و سرسپردگان قدرت، پیروان و جان نثاران حریم ولایت و اعوان و انصار حاکمیت.

ایام تلخ کامی مردمان مظلوم یک سرزمین که سیاست های نادرست اقتصادی دولتی خیره سر و مستبد در لوا و حمایت رهبری بر فقرِ مهلک جامعه دامن زده و آسیب های فراوان اجتماعی را در پی فسادی رایج و تبعیضی غالبِ ساختارِ بیمارِ حاکمیت در ترویج چاپلوسی و تزویر و آدمی فروشی حاکم ساخته است و در گوشه گوشه ی کشورمان مکرر تراژدی فقر و مرگ را جاری و ساخته است.

اگر در دیروز سرزمین ما شعبان بی مخ ها به جان ملت می افتادند و یا در برهه ای دیگر بی کفایتی مظفرالدین شاه و ناصرالدین شاه در فروش تمامی سرمایه های ملی به کار بسته می شد، امروز شعبان بی مخ ها در حمایت و لوای ناصرالدین شاه ها و مظفرالدین شاه ها درآمده اند تا به موازات فروش و تاراج سرمایه های ملی و بر باد دهی و هدر عزت و شرف ایرانی، هر مخالف و منتقدی را که در راه آگاهی بخشی می کوشد و کوس رسوایی فسادپیشگان درباری را می نوازد به ترکه بیداد و چماق استبداد در هم شکند و سرکوب و خشونت را رویه حاکم در سرپوش بر بی کفایتی ها و بی لیاقتی ها قرار دهد.

فروش خزر در بازی رذیلانه روس ها، نشستن زیر سایه خلیج عربی، دست در دست و آغوش به آغوش مستبدان و خیره سرانی جون جاوز، در کمک های بی حساب از ونزوئلا و کوبا گرفته تا جزایر دورافتاده جنوب قاره و شاخ افریقا تا جنگ افروزی در خاورمیانه و هبه حق جمهور ملت ایران به گروه های غیرمشروع فلسطینی و لبنانی یا سرازیر کردن ثروت مردمی به عراق و افغانستان، در کنار قراردادهای ننگین سفید کننده روی گلستان و ترکمنچای در خط لوله صلح و گاز خزر و مواردی از این دست احتیاج به بیان تکراری ندارد.

۲- امروز متاسفانه دانشجویان برای ورود به خانه خودشان، دانشگاه، با مشکلات فراوان روبرو هستند و نمونه ای از آن حضور دانشجویان فراوانی که در پشت درب های دانشگاه مانده اند و گوشه ای دیگر از آن فضای امنیتی و پلیسی حاکم بر دانشگاه و قرار دادن گیت ها و حفاظ گذاشتن بر میله ها و درب هاست. اما با همه تدابیر رفته بر دانشگاه و فضای خفقان و سرکوب ویژه در دانشگاه ها، امروز همچنان دانشگاه زنده است و این آخرین سنگر آزادی امروز میزبان صدای رسا و فریاد آزادی دانشجویان است تا بر خلاف خواست دشمنان دانشگاه، قوم خردگریز و آزادی ستیز حاکم، بار دیگر در تجمعی بزرگ آرمانهای دیرینه و اصیلش را فریاد برآورد. متاسفانه محرومیت ها و محدودیت های رفته بر دانشجویان و به ویژه در مورد حضور در دانشگاه در حالی روز به روز شدت می یابد که دیکتاتورهای حاکم در ایران بدون دعوت و اجازه از صاحبان دانشگاه با قشون کشی و همراهی اعوان و انصارشان به دانشگاه ها می روند تا نمایش قدرتی را بر پا سازند. اگر سال ۳۲، ۳ قطره خون و هزاران جفای دیگر، ترکه بیداد دیکتاتوری پهلوی بر دانشگاه در ایستادگی و مقاومت دانشجویان و نه گفتن به شوی قدرت آن نظام بود. سال های اخیر نیز دانشجویان پس از اعتراض به حضور و نمایش های قدرت سرداران و سردمداران و تئورسین های حاکمیت ولایی و ایدئولوژی فاشیستی متحمل بسیاری محرومیت ها و محکومیت ها شده اند. حاکمیتی که از هجوم در ساعت خواب و استراحت دانشجویان به حریم خصوصی ایشان و پرت کردن دانشجو از بام و پنجره و فرود آوردن باتوم بر سر دانشجو و خونین کردن دانشگاه و پرونده سازی و بازداشت و حبس طولانی مدت دانشجویان و شکنجه های قرون وسطایی و غیر انسانی ایشان، ابایی ندارد. امروز حاکمیت ولایی ایران، آستانه تحملش به پائین ترین حد رسیده است و تحمل هیچ عمل و نظر مخالفین و منتقدین را ندارد و به شدیدترین و وحشیانه ترین شکل به سرکوب و برخورد با دانشجویان می پردازد. حال با توجه به چنین رویه ای و با توجه به ساختار موجود قدرت در ایران، بی تردید مسئولیت پاسخ گویی به همه مسائل متوجه شخص اول حاکمیت است. حال چه خوب است ایشان نسبت خود را با همه مظالم و ددمنشی های رفته بر دانشگاه مشخص کند.

۳- امروز بر جنبش دانشجویی و به ویژه در بیان مکرر وظیفه دیده بانی جامعه مدنی ایجاب می گردد که مشی وقادی و نقادی را تعقیب نماید. بررسی و مطالعه دقیق احوال جامعه و درمان و یافت مطلوب های ایشان و نقد حاکمان و ساختار حاکمیت به دور از ترس و تردید، لازم و ضروری است. البته توجه به نقد همگان و به دور از ترس؛ چه احوالات و رفتار ولی فقیه و چه دیکتاتور کوچکی چون احمدی نژاد، تفاوتی نباید داشته باشد و جنبش دانشجویی در کنار پاسخ به انگ ها و تهمت ها می باید به مسیر خود ادامه دهد.

وضعیت ویژه کشور لازم می گرداند که در راهبرد حل مشکلات و پیشبرد خواست و مطلوب های جنبش دانشجویی حال که دانشجویان در برآورده کردن انتظارات، وجه نظر را به نیکویی بر آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، عدالت، قانون گرایی، صلح، توسعه و پیشرفت ایران، رفاه و امنیت ایرانیان، تعالی عزت و شرف ملی و حفظ تمامیت ارضی قرار داده اند، در ادامه در به ثمررسانی این آرمان ها و قرار دادن جهد عمل خویش بر آن ها نهایت توجه و همت را به کار بندد. البته با توجه به منتهای علل همه آفات و آسیب های موجود و موانع پیش روی تحقق آرمان ها که استبداد و دیکتاتوری موجود است، تمرکز بر استبداد ستیزی که روح غالب حاکم بر فعالیت های تمام عمر جنبش دانشجویی در ایران بوده است، بسیار حائز اهمیت است. امروز رسالت استبداد ستیزی و مقاومت در برابر دیکتاتورهای اقتدارگرا و انحصار طلب نظام ولایی ایران مهمترین وظیفه عمومی و کلان جنبش دانشجویی است. جنبش دانشجویی همان گونه که در سال ۳۲ و سال ۵۷ و تا به امروز در تمام طول حیات خویش در برابر استبداد و خودکامگی، در نفی ظلم و ستم ایستاده است، همچنان باید به ایستد که ظلم ظلم است چه محصول طاغوت شاهنشاهی باشد و چه حاکمیت ولایی، ایستادگی در برابر حق کشی ها و آزادی ستیزی های جبارین و غاصبین حق عمومی لازم و ضروری است حال این افراد چه اشراف و درباریان باشند و چه فقها و حوزویان و چه گردآمدگان به دور ارزش های خود ساخته حاکمان و انصار و اعوان ایشان.

۴- متاسفانه جفایی که در دوران اصلاحات و متعاقب آن در سال های پس از آن بر فعالین دیروز رفته است، تلخی کلام و رنجوری بیان را محتوم حال ایشان گردانیده است. ولی امید به نسلی نو از دانشجویان است که تجربه برادران و خواهران بزرگترشان را در پیش روی دارند تا با احترام به تمامی فعالین مدنی و سیاسی و دانشجویی فارغ از اختلاف نظر ها و تفاوت عمل ها همدل و هم صدا با هم در مسیر تحقق آرمان های اصیل ملت ایران گام بردارند. این روزها که طرح های امنیت و حمایت از اقشار جامعه جز بر ترس عمومی و محرومیت های فراوان حاصل از ارتجاع و تحجر حاکمیت نمی افزاید و در شرایطی که حضور کثیر نیروهای امنیتی و پلیسی در نمایش خشونت گام بر می دارد و حاکمیت ولایی را به ضرب چماق و حکومت نظامی پا بر جا نگه داشته است، رسالت دفتر تحکیم وحدت به عنوان فراگیرترین جریان دانشجویی و سایر فعالین و گروه های دانشجویی در جامعه استبدادزده و دیکتاتورنهاد ایران سنگین تر و خطیرتر می گردد. اگر آزادی و دموکراسی و پذیرش مشی لیبرالی عزیز و مطلوب است نباید از سایر ارزش ها و مشی ها غافل بود. فعالان دانشجویی (به ویژه تشکل دفتر تحکیم وحدت) با توجه به جایگاه ویژه اشان می باید از وحدت تمامی جریان های استبدادستیز از نهضتی، خطی، جبهه ای، مذهبی، لیبرالی، سوسیالی و حقوق بشری بر خواست مشترک استبداد ستیزی استقبال نماید و با احترام به نظرات مطلوب احزاب، گروه ها، کانون ها و انجمن های؛ مدنی، سیاسی، حقوق بشری، هویت طلب و دینی در حصول سرانجامی نیک برای ایرانی آزاد و آباد تلاش مفید حال و مثمرثمر داشته باشند.

۵- در پایان کلام را متوجه ۲ توصیه کمی مغفول مانده تر در جنبش دانشجویی می نمایم. بی تردید از بزرگترین آفت های بزرگ جامعه ایران وجود خشونت و ترویج آن و دیگری رشد بی رویه چاپلوسی و تزویر و ریا است. توجه به شجاعت در بیان و نفی خشونت به عنوان ۲ نکته ی مهم و اساسی مورد غفلت واقع شده ی جنبش دانشجویی در این برهه از فعالیت جنبش دانشجویی اهمیت ویژه ای دارد. اشاره ای از اندیشمندی عزیز که بی تردید در تغییرات و اصلاحات دو دهه اخیر نقش به سزایی داشته است، می تواند راهگشای نیکی برای جنبش دانشجویی باشد. آنجا که نیاز جامعه امروز ایران را فهم از رفتار و منش حافظ و گاندی دانسته است. دو بزرگوار تاریخ ما و بشریت که یکی الگوی صراحت و شجاعت در بیان در رسوا کردن اهل تزویر و ریا و خودکامگان و ملبسین تشرع در اعتراض به چاپلوسی ها و دروغ ها و ظاهر سازی ها بود و دیگری رفتارش الگویی از مبارزه مسالمت آمیز تا تحقق همه اهداف با رد و نفی خشونت و رعایت و احترام به قانون بوده است.

بی پروا سخن گفتن و نهراسیدن، صریح و بی پرده بیان کردن، بر سانسور خروشیدن، خود سانسوری را تقبیح کردن، رفتار عقلانی و به دور از خشونت داشتن، پیرو مبارزه طلبی سیاسی و مسالمت آمیز بودن، قرار دادن اعتراضات در مسیر اخلاقی و انسانی، رسوا کردن خشونت و مجال نمایش ندادن به آن در دهن کجی به همه ددمنشی ها و وحشی گری های سربازان و سرسپردگان خشونت و قدرت و انصار و اعوان حاکمیت، اگر بر گفت و نوشت و انجام جنبش دانشجویی غالب و حاکم گردد بی تردید نوید تحقق آرمان های اصیل یک ملت را جامه سرانجامی و پیروزی می پوشد.

با درود بر دانشجو و دانشگاهی که زنده است و آخرین سنگر آزادی است و با تمام شجاعت و به دور از هرگونه خشونت فریاد آزادی و آزادی خواهی را سر می دهد.

2008-12-10

ويژه نامه روز جهاني حقوق بشر